♥♥ فرشته های روی زمین ♥♥

شروع زندگی با آمدن پرهام

سلام گل پسرای من: با اومدن پرهام زندگی خیلی شیرین ولی سخت شد پرهامی ازمن ناراحت نشی مامان با اومدنت یک دنیای جدیدو آوردی عزیزم ولی میدونی مامان چون طاها کوچیک بود یکم سخت بود قبول کن پسرم چند روز اول که مامان جون اینجا بود بعدش من هرچی با ودم حساب کتابکردم دیدم نمی تونم دوتایی شما رو نگه دارم پس من با مامان جون رفتم خونشون طفلکی مامان جون خیلی زحمت کشید  شبها یا پرهام بیدار بود یا طاها یعنی به عبارتی  تا صبح نمی خوابیدیم سختیش اینجا بود که در یک زمان هم طاها شیشه می خواست هم پرهام شیر خلاصه بعد دوهفته اومدیم خونمون چه اضطرابی داشتم می ترسیدم از تنهایی البته همیشه صبحها یا مامان جون یا خاله ها یک کدوم م...
8 اسفند 1389

داستان چرا من؟

  یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد. ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد . يكي از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت : دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند. ...
8 اسفند 1389

داستان پندآموز

  در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم نداردحاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك ي...
8 اسفند 1389

ماجرای مسافرت شیراز

سلام طاهای عزیزم:     وقتی شما یک سال ونیمت بود من وبابایی تصمیم گرفتیم بریم شیراز مسافرت آخه شما یک کم زود تشریف آوردید من وبابایی نتونستیم بریم ماه عسل ولی قدمت روی چشم خلاصه مامانی تعطیلات عید سال ۸۸ من وشما وبابایی راه افتادیم به سمت شیراز  اولش خیلی خوب اینقدر برات اسباب بازی برداشته بودم که تو ماشین حوصله ات سر نره من وتو عقب نشسته بودیم ومن با شما بازی می کردم  تازه مدام هم توقف می کردیم شب اول تو طبس خوابیدیم مثل همیشه نصف شب بیدار شدی ولی دوباره زود خوابت برد نمی دونی چه اضطرابی داشتم مامان همهش می ترسیدم بزنی به جیغ خلاصه به خیر گذشت روز دوم به طرف یزد راه افتادیم تو راه بیش...
7 اسفند 1389

درد دل

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است!!!.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است!!!.وقتی خواستم گریه کنم ، گفتند دروغ است!!!.وقتی خواستم یخندم ، گفتند دیوانه است!!!.دنیا را نگه دارید ،.......... میخواهم پیاده شوم ...
7 اسفند 1389

ذوق زدن طاها

    سلام طاها جونم: وقتی حدودا ۷-۶ ماهه بودی وقتی از یک چیزی خیلی ذوق زده می شدی مچ دست وپاتو باهم می چرخوندی اینقدر بانمک بود همه عاشق این کارت بودن چه جوری این کارو می کردی؟یک چیزی بگم نخندی به من ها  چند دفعه سعی کردم اون کارو بکنم ولی نتونستم   ...
7 اسفند 1389