برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: «غصه نخور، میگذرد …» برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….» گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا … …. خودم از دست من خسته ست...
مي ترسم
از اين ثانيه هاي سنگدل كه بي تو سپري مي شوند
از جاي خالي لبخندت بر ديوار خاطره ها
از اين بغض بر جا مانده از شب ديدار اقاقي
از اين بن بست تاريك تنهايي
من از ويراني رويايت در چند قدمي فرياد پروانه ها مي ترسم.....